سلام.نمیدونم چرا دهنم رو باز کردم و حرف زدم.
نباید....چون فایده نداره...
با خودم فکر کردم که باید برم.درسته که خودم نابود میشم ولی حمیدرضا راحت میشه و میره با یکی دیگه از جی افاش...
وقتی به گذشته و اکنون خودم فکر میکنم دلم خیلی میگیره.دوست دارم بمیرم...
آخه خدا این چه سرنوشتیه؟؟
۵ سال و ۳۶۴ روز با ممد بودم.هم من عاشقش بودم هم اون عاشق من بود.من درد درلم رو به اون میگفتم اونم درد دلش رو به من میگفت.حتی گاهی دست من رو میگرفت و میذاشت رو چشمش و گریه میکرد.هیچ وقت حرفی نمیزد که من خم به ابرو بیارم.وقتی باهاش حرف نمیزدم یا نگاش نمیکردم دست به هر کاری میزد تا مود من رو عوض کنه...در طول شبانه روز ۷-۸ ساعت با هم حرف میزدیم.البته وقتی که با هم نبودیم...............ولی خدا خیلی راحت ممد رو از من گرفت.درست یه روز قبل از سالگرد دوستیمون.کاش سره من به جای سره اون نصف شده بود و من به جای ممد مرده بودم...
تا چند روز بعد از مرگش نه میتونستم این قضیه رو باور کنم و نه میتونستم با کسی حرف بزنم.ولی در هر صورت با این قضیه کنار اومدم...
حالا حمیدرضا رو دوست دارم و عشق اون رو جایگزین عشق ممد کردم.هر چند که واسم خیلی سخته...
همه ی مشکلاتم رو بهش گفتم...هر اتفاقی واسم افتاد رو بهش گفتم...شاد بودم بهش گفتم...ناراحت بودم بهش گفتم...مزاحم داشتم بهش گفتم......
ولی اون هیچ وقت لب از لب بر نداشت...
مدام حرفایی زد که من از شنیدنش متنفر بودم...
رفته رفته تغییر کرد و از یخ هم سردتر شد...
مسخره میکرد...
بهش که زنگ میزدم جوری حرف میزد که انگار من مزاحم هستم.منم واسه این که مزاحمش نشم کمتر بهش زنگ میزدم...
دروغ میگفت...
به غیر از من هم جی اف داشت که نمیدونم چند نفر بودن و رابطشون با حمید تمام شده یا نه؟...
ج اس نمیداد...فقط گاهی زنگ میزد که دهن من رو ببنده...
من رو با غزل مقایسه میکرد...
تهمت میزد...با وجود این که خودش جی اف داشت به من میگفت تو با کامران و محسن و دو ـ سه تا پسره دیگه هم رابطه داری...
مدام اسم پسر خالم . کامران و محسن و ... رو میاورد...
دلیلی نداره اگه من چیزی درمورد پسر خالم میگم واسم تکرارش کنه...مگه من باهاش دوستم؟؟...
حرفام رو باور نداره...واسه هر حرفی که میزنم باید هزار تا قسم بخورم که شاید باور کنه ولی بازم...
فکر میکنه هر کس که یه کم موهاش از شال بیرون باشه و بره بیرون بد عالمه...ولی نمیدونه که خیلی از کثافت کاری ها زیر چادر انجام میشه...مثل خیلیا که حمیدرضا هم میشناستشون و نباید نام ببرم...
از اول آشنایمون تا حالا مدام از رفتن و نبودن حرف زده...
چرا تا وقتی هستیم از نبودن بگیم؟...چرا تا وقتی میشه یه نفر رو شاد کرد ناراحتش کنیم؟...
مگه آدم دل نداره؟...مگه آدم وجدان نداره؟...
دیگه حوصله ندارم که بنویسم.بای